تبليغاتX
این وبلاگ توسط گروه دیتا هک شد

این وبلاگ توسط گروه دیتا هک شد

به یاد او

سلام

دوستان عزیز من وبلاگ روزیتا خانم پس گرفتم اگه کسی با ایشان آشنایی داره بهش بگه میتونی وبلاگ تو بگیری پسوردشو ن دارم با تشکر از شما عزیزان من با خواندن نظرات شما عزیزان فهمیدم که این وبلاگ چقدر محبوب بوده است وبه همین فکر افتادم تا وبلاگ را از دست هکر پس بگیرم
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 14:26  توسط رزیتا  | 

خواستگاری خر

خری آمد بسوی مادر خویش بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش

برو امشب برایم خواستگاری اگر تو بچه ات را دوست داری

خر مادر بگفتا ای پسر جان تو را من دوست دارم بهتر از جان

ز بین این همه خرهای خوشگل یکی را کن نشان چون نیست مشکل

خر از شادمانی جفتکی زد کمی عرعر نمود و پشتکی زد

بگفت مادر به قربان نگاهت به قربان دو چشمان سیاهت

خر همسایه را عاشق شدم من به زیبائی نباشد مثل او زن

بگفت مادر برو پالان به تن کن برو اکنون بزرگان را خبر کن

به آداب و رسومات زمانه شدند داخل به رسم عاقلانه

دو تا پالان خریدند پای عقدش یه افسار طلا با پول نقدش

خریداری نمودند یک طویله همانطوری که رسم است در قبیله

خر عاقد کناب خود گشائید وصال عقد ایشان را نمائید

دوشیزه خر خانم آیا رضائی به عقد این خر خوش تیپ در آیی

یکی از حاضرین گفتا به خنده عروس خانم به گل چیدن برفته

برای بار سوم خر بپرسید که خر خانم سرش یکباره جنبید

خران عرعر کنان شادی نمودند یونجه کام خود شیرین نمودند

به امید خوشی و شادمانی برای این دو خر در زندگانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 16:28  توسط رزیتا  | 

سلام سلام ۱۰۰ تا سلام

  سلام به روی ماه خودم و ماه همتونKisses

امروز تصمیم گرفتم که از خاطره دانشگاه بگم

بله دانشگاهی که من الان پشیمون شدم و اما حرفی هم نمیتونم بزنم چون خودم چنین تصمیم گرفتم

زمانی بود که دانشگاه آزاد برای بهمن ماه دانشجو میگرفت .

نمیدونستم کی جواب ها اعلام میشه ۳ روز قبل از اعلام اسامی رفتم مسافرت .

خلاصه صبح بود از اون جا  زنگ زدم به نفسم خیلی خوشحال و سر حال بهم تبریک گفت .

وایییییییییییییییییی خدای من تو صدای عشقم خوشحالی بود  باورم نمیشد این منم که دانشگاه قبول

شدم اونم کجا دانشگاه عزیزم

(اینم عکس های دانشگاه : )

 

 

سر حال رفتم خونه و این خبر رو به بقیه دادم و تا شب صحبت از دانشگاه من بود .

راستش بابا  میگفت تو اگه بخواهی میتونی تهران قبول بشی و اینکه حدس میزنه من فسا کسی رو

 داشته باشم ناراضی بود (آخه من اگه میخواستم تهران قبول بشم که لازم نبود بزنم شهرستان میزدم

تهران بابا جون من نه الان نه ۱۰۰ سال دیگه دوست دارم تهران درس نخونم برم شهرستان)

اما باز با این حال میگفت هر جور خودت دوست داری من نظرم رو گفتم بعدا نگی شما ها نذاشتید ها

اومدیم تهران نمیدونستم باید چی کار کنم برم ثبت نام یا اینکه نه بشینم دوباره درس بخونم

خلاصه بعد از کلی فکر تصمیم گرفتم که نرم و بشینم درس بخونم

یه جای نزدیک تر قبول بشم شدیدا نشسته بودم و داشتم به کوب درس میخوندم  که همش از یه حرف بابا شروع شد

داشتم در س میخونم اومد گفت ببینم دانشگات خوابگاه هم داشت؟؟؟؟(۲ روز از ثبت نام هم گذشته بود )

گفتم بله

مامان گفت تو چرا نرفتی ثبت نام یعنی چی؟؟؟؟(جو گیر شد) هنوز هم ثبت نام هست؟؟؟؟

-نمیدونم

مامان رفت از حمید پرسید گفت : اگه کلاس ها شروع نشده باشه آره.

باز مامان مطمئن نشد زنگ زدم بهت نبودی زنگ زدم به سهیلای عزیز باهاش صحبت کردم گفت میشه

زودی بیا فردا میبینمت خداحافظی کردیم و دوباره زنگ زدم بهت باز از خودت سوال کردم گفتی میشه

مطمئن شدم و بهت گفتم دارم میام اما باور نکردی . خلاصه در ۱ ساعت تمام وسایل هام و جمع کردم و

آماده شدم برای اومدن گفتم ثبت نام و میکنم و مسایل هام و میزارم و بر میگردم چون یکشنبه وقت

دندون پزشکی داشتم و باید هم بر میگشتم  قرار بود سیم ارتودنسیم را سفت کنه

خلاصه هر چی حمید گفت بذارید من میبرمتون با ماشین من مخالفت کردم و به مامان هم اشاره کردم

که نیاد هر چی بابا هم گفت خطر جاده رو بهونه کردیم و گفتیم نه .

حالا دیگه سوار ماشین شدیم و به سمت شیراز چون روز جمعه ساعت ۹ شب ماشین یک سره برای

فسا نداشت.

حالا که دیگه من قبول کرده بودم و مامان پشیمون شده بود که چرا من را وسوسه کرد توی راه بهم

میگفت مطمئن هستی  با اعتماد نفس عالی میگفتم آره

اول راه مامان گرفت خوابید و من بودم و انتظار رسیدن

توی ماشین اکثرا دانشجو های شیراز بودن نشستم باهاشون به حرف زدن تا اصفهان (۶ ساعت راه)

اون ها خوابیدن . نمیدونم چرا خوابم نمیبرد( این خدا دو  اخلاق بد در من قرار داده که توی مسافرت نه میتونم بخوابم نه چیزی بخورم اشتهام رو از دست میدم )

خلاصه تا اصفهان بهم سخت تگذشت اصفهان به بعد وایییییییییییییی هر چی ساعت میگذشت انگار

نمیخواستیم برسیم و من خوابم تنها کسی که پا به پای من بیدار بود و من باهاش حرف میزدم عزیز دلم بود اونم عکساش نه خودش .

ساعت ۱۲ روز شنبه رسیدیم شیراز حسابی خسته شده بودم (از جمعه صبح تا شنبه صبح  نخوابیده بودم )

ترمینال عوض کردیم به سمت فسا مامان میخواست با اتوبوس بیاد اما من طاقت نداشتم میخواستم

زود تر به عزیز دلم برسم مخالفت کردم  و با ماشین های ترمینال اومدیم . بهم گفته بودی رسیدی شیراز

بهم زنگ بزن اما من نزدم و راه افتادم .

ساعت ۲:۳۰ فکر میکنم بود که به فسا رسیدم .

 رفتم خوابگاه و

وسایل هام رو گذاشتم و از اون جا هم بهت زنگ زدم نمیدونم تو تن صدات چی بود خوشحالی سر حالی

 تعجب نمیدونم چی بود هر چی بود خیلی خوب بود بهم گفتی چند دقیقه دیگه زنگ بزن اما من نزدم و

راه افتادم به سمت دانشگاه (دانشگاه بیرون از شهر بود ۱۰ الی ۱۵ دقیقه راه بود )

از دانشگاه بهت زنگ زدم دریغ از اینکه بهم بگی میایی یا نه

کمی رفتم تو هم که اگه نیایی چی؟؟؟؟؟(پیش خودم گفتم بهترین امتحان هست که چقدر من ارزش

براش دارم )رفتم داخل سالن و تمام سوال هام رو کردم دیدم نه نمیتونم وایسم  

۱۶ ساعت راه اونم دانشگاه خارج از شهر اونم برای من که ماهی یکبار حتما باید بیام تهران و.....

به مامان گفتم بر گردیم هر چی مامان گفت مطمئن هستی جواب دادم بله

داشتیم از پله های دانشگاه می اومدیم پایین نمیدونم چه حسی بود بهم گفت یه بار دیگه برگرد بالا نا خود آگاه به سمت عقب کشیده شدم طبقه بالا رو که نگاه کردم

بههههههههههههههههههههههههههههه عزیز دلم رو دیدم یه چند ثانیه ای موندم دیدم بله خودشه

(خودش هم چند لحظه ای خشکش زد) میخواستم بدوم سمتش اما مامان کنارم بود (اینجاست که

میگم انگار قسمت نیست) اومدی به طرفم و با مامان سلام کردی خندم گرفته بود اما خودمونیم ها کمی

 هول کرده بودی . اومدیم سوار ماشین شدیم میخواستم بیام جلو پیشت اما به احترام مامان روم نشد

و اومدم عقب و اون روز هم افتادی تو زحمت و دست گلت درد نکنه اما خودمونیم ها پشت فرمون چقدر

ناز میشی . رفتیم خوابگاه و وسایل ها رو برداشتیم + کمی هم دور چرخیدیم  و راه افتادیم به سمت

ترمینال از اون جا زنگ زدم به سهیلا و قرار شد بریم ببینیمش دلم شدیدا میخواست خودمون تنها بشیم

اما باز با این حال به مامات تعارف کردم اما نه آنچنان مامان هم فداش بشم انقدر خوب آدم و درک میکنه

گفت نمیام خودتون بریمممممممممم

خلاصه با هم رفتیم و سهیلا جونم هم دیدیم و کمی هم اذیتت کردم (غر زدم) که نمیخوام زود برسم

ترمینال بعد از کلی خیابون چرخیدن دیگه داشت گریم میگرفت باز داشتم پشیمون میشدم که نمیخوام

بر گردم بهت هم که میگفتم در جواب میگفتی خوب نرو فردا صبح هم میریم ثبت نام نمیدونم چرا خنگ

گیری کردم و نموندم الان اگه بودم یک ترمم تموم شده بود تو راه رفتن به ترمینال بهم  گفتی درسته که

از هم دوریم اما دلامون که از هم دور نیست درسته؟؟؟؟

با این حرف بغض شدید گلوم رو گرفت و نمیتونستم جوابت رو بدم خیلی کنترل کردم تا اشکم نیاد فقط با

 سر جوابت رو دادم راستی از اون غیرتت هم خیلی خوشم اومد الهی من فدات بشم  

خلاصه روز شنبه فکر کنم ۱ یا ۲ اسفند ۸۵ ساعت ۵ این حدود بود رفتیم تو ترمینال و لحظه خداحافظی

شد و نتونستی صبر کنی و زود رفتی وقتی رفتی سوار اتوبوس دیگه اشکام جاری شد و همه داشتن

بهم میخندیدن تو نگاهشون یه جور محبت بود خلاصه تا شیراز اشک ریختم که چرا ما باید از هم دور

باشیم .

از شیراز هم بهت که زنگ زدم دیدم بههههههههههه عزیز دل من گریه کرده .  دیگه نفهم اشکات اون

چشای نازت رو خیس کنه ها باشههههههههه؟؟؟؟ راستی مامان ازت خوشش اومده بود

 دیگه تو راه شیراز - تهران  از اصفهان به بعد بیهوش شدم و شدیدا خوابم گرفته بود خوابیدم .

تا ساعت ۱۰ صبح بود که رسیدم به تهران خودمون نمیدونم با اینکه تهران چیز خاصی نداره وقتی اومدم

 دلم لک زده بود برای اون همه شلوغیش خونه هم که رسیدم همه خندشون گرفته بود میگفتن ما

میدونستیم نمیتونی وایسی بر میگردی .

خلاصه اینم ماجرای دانشگاه من که خنگ گیری کردم اما عیبی نداره دوباره امسال با هم میریم اصفهان

زود درست رو تموم کن دوباره هم دانشگاه شرکت کن و طبق قرار قبلی میزنیم اصفهان خوبههههههههه؟

عکس های از شهر فسا ::::

باران جونم عزیزم در گذشت پدر نازنینت رو تسلیت میگم .

راستی باید از یه دوستی تشکر کنم موری عزیز شما به من خیلی لطف داری ببخشید اگه زمانی کار

داری مزاحمت میشم و اینکه خیلی از دستت میخندم وقتی پیغام میدی:

 سلام .... چطوری؟؟؟ ......کاری نداشتم .....بای

به غیر از عزیز دلم تنها کسی هستی که بهم امید میدی

امیدوارم که شما هم به عشقت برسی .

و اینکه خیلی جالبه یکی میاد وبلاگت رو میخونه بعد برات پیغام میذاره شماره میده و پیشنهاد دوستی

آقای محترمی که اومدی وبلاگ رو خوندی باید متوجه میشدی من عزیز دلی دارم که خیلی هم

میخوامش .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 16:52  توسط رزیتا  | 

 سلام گلکم

باز هم نوبت این شده که من و باز تحمل کنید.

اما به خواسته شما عزیزان که گفته بودید چرا آپ نمیکنی اومدم آپ کنم آخه چرا تا الان من آپ نکردم ؟؟؟

آخه چرا؟؟؟

آخه نمیدونم چی بنویسم ؟؟؟؟ امروز وبلاگ آپ کردن چقدر سخت شده .... حالا شروع به نوشتن میکنیم

 حرف خودش میاد

راستییییییییییییییییییییییی

  خودمونیم ها عجب تولدی بود

دست همگی درد نکنه . اصلا فکرش هم نمیکردم همه کمک کنید  تا من برای عشقم چنین تولدی بگیرم

با ۱۲۵ تا مهمون  وایییییییی ... .

باران جونم ( ۱۲ اردیبهشت ) مامان نازنینم ( ۳ اردیبهشت ) تولدتون مبارک عزیزانم و به همه عزیزانم که

 در ماه اردیبهشت به دنیا اومدن همتبریک میگم اگه بخوام تک تک اسم بیارم خیلی زیباد میشه .

مامان جونم امیدوارم که همیشه کنارم باشی فقط شرمنده که دیر شد (البته بهت تبریک گفتم جلوتر تا

الان تونستم تو وبلاگ بنویسم) مامانی  و عزیز دلم آهنگ شیلا تو را میخوام تقدیم میکنم به شما

نازنینام

با تو شبام پر از ستاره است

فصل تولدی دوباره است . 

دوست دارمت واسه همیشه هیچکسی مثل تو نمیشه .....

 

خوب بذارید اول جواب سارینای عزیزم را بدم که پرسیده بود چرا گریه؟؟؟؟

درسته سارینای عزیزم وبلاگ من و شما اون شب چه خبر بود چه اتفاق هایی افتاده بود

اما چرا گریه؟؟؟

چون روز تولدش دلم میخواست پیشش باشم خودم براش تولد بگیرم

اما این فاصله لعنتی نمیذاره .

بغض گلوم را فشرده بود تا اینکه اومدم نظراتت را خوندم نمیدونم چرا وقتی نظراتت را خوندم  اشک هام

 جاری شد .

پس علت گریه من را متوجه شدی عزیزم؟؟؟؟

درسته در شب تولد عزیز دلم آخر سر دیگه نتونستم براش فیلم بازی کنم و بخندم و متوجه حال من شد

و حال خودش هم من خراب کردم

بگذریم .

عزیزم این ۲ روزی که تلفونت یه طرفه بود بهم خیلی بد گذشت .

دیشب داشتم فکر میکردم چرا ما انقدر تفاهم داریم ؟؟؟؟ الحق که ۲ تا مون مثل هم هستیم میدونی از

چه بابت؟؟؟ نه نمیدونی.... از این بابت که مثل خودم هستی همیشه تلفونم تا یک طرفه نشه نمیرم

پولش رو بریزم به حساب  و شما هم مثل خودمی . اصلا چه معنی میده روزی که قبض تل میاد فرداش

رفت پرداخت کرد . وای ... وای .... چه حرفا چه معنی میده این کارا .

حالا دیگه نوبت خاطره شده . حالا کدوم خاطره خدا داند.

میخوام از روزی که عشقم را بد از مدتها دیدم

بله روزی که عشقم اومد تهران ....

نمیدونم چند شنبه بود . اما یک روز تابستونی بود زنگ زدم بهم گفتی دارم میام تهران

وایییییی خدای من.... یعنی درست شنیدم ؟ این حرف رو عزیز دل من زد؟؟؟؟ اصلا باورم نمیشد که بگی

 فردا صبح تهرانم .

سعی کردم باور کنم که دیدار نزدیک هست .

  بهت گفتم که رسیدی تهران هر وقت بود نصف شب و صبح و روز هر وقتی که بود بهم

تک زنگ بزنی که من متوجه بشم و شما هم قبول کردی طبق محاسبه من شما باید ساعت ۷ صبح

میرسیدی تهران از ساعت ۴ صبح دیگه نتونستم بخوابم با این که میدونستم تو راهی .خلاصه ساعت

شد و ۷ و ۷:۳۰ و ۸ وایییییییییییی هیچ خبری از تک زنگ نشد دیگه داشتم دیونه میشدم اون موقع

هم از شانس خوشگل من همون روز تلفونم یک طرفه شداعصاب خورد کنی بالاتر از این که تلت قطع

نشه نشه همون روز که کار داری یک طرفه بشه 

 وگرنه زنگ میزدم می پرسیدم کجا هستی ؟؟؟ دیگه نمیدونستم باید چی کار کنم آروم و قرار نداشتم تا

ساعت فکر کنم ۸:۳۰ این حدود بود که بالاخره تک زنگ زده شد  تازه اون موقع خیالم دیگه راحت

شد .

خلاصه کم کم آماده شدم تا بیام نفسم رو ببینم

فکر میکنم ساعت ۲  قرار داشتیم زیر پل حافظ  رو به روی دانشگاه یادته؟؟؟؟

وقتی عزیز دلم رو دیدم اصلا باور نمیکردم فکر کردم اشتباه دارم میبینم اما نه درست بود خود خودش بود

میخواستم بپرم بغلش کنم بوسش کنم اما حیف اون جا شلوغ بود و اینکه مهمتر از این ها برادرت هم

همراهت بود دیگه روم نشد (قسمت انگار نیست این از این موقع اون هم تو دانشگاه که دیدمت و نشد )

وقتی دیدمت نمیدونم چرا دلشوره داشتم حتی متوجه این موضوع هم شدی نمیدونم چرا اوایل ساعت

اینجوری بودم و بعدش درست شد تازه تو مسیر هم ۲ بار نزدیک بود پشیمون بشم و برگردم اما قدرت

برگشت نداشتم یه نیرویی من و میکشید به طرفت .... بگذریم .

خلاصه با هم بودیم

گفتیم و خندیدم

راه رفتیم

و آخر سر

لحظه خداحافظی دیگه وقت رفتن بود

بغض گلوم را گرفته بود نمیخواستم بریییییییییییییییی نمیخواستممممممممممممممممم

اما راهی نبود برای نگه داشتنت  . آره عزیز دلم میخواست دیگه برگرده

اما من میخواستم پیشش باشم و پسشم باشه اما دریغ از اینکه بتونم حرفی بزنم

خلاصه خداحافظی انجام شد و تو رفتی و من موندم و خاطراتی که برام گذاشتی

که هر وقت از ولیعصر رد میشم یادم بیاد اون دوران رو

و بعدش متوجه شدم ای بابا فقط من چنین احساس هایی را نداشتم شما هم اینجوری بودی

پس بیاد اومدن تهران شما

خدایشش خیلی حرف زدم فکر نکنم کسی حوصلش بیاد بخونه

حالا خوبه که نمیدونستم چی باید آپ کنم و گرنه چی میشد ؟؟؟

راستی به نظر شما این مرلین را بردارم ؟؟؟؟

طبق صحبت های یک دوست که گفته بود اگه مرلین رو بردارم بهتر میشه نظر شما چیه؟؟؟؟

فعلا تا بعد بای بای

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 13:0  توسط رزیتا  | 

سلام گلم

با هفت آسمان پر از گل های یاس و مریم به تو میگم تولدت مبارک .

دوستان گلم در چنین روزی خداوند بهترین و ناز ترین فرشته را برای من فرستاد .

پس بدویید با هم بخونیم ....

تولد تولد تولدت مبارک

چرا ساکتید؟ مگه نمیدونید امشب تولد عزیز دل من هست و گرنه کیک بی کیک ها

بگید ....

تولد تولد تولدت مبارک

روز تولد تو

                 روز تکرار بی امان عشق است

روز تولد تو   

                روز میلاد عشق هست

گلم تولدت مبارک امیدوارم روزی برسه که خودم برات تولد بگیرم

و اینکه جشن تولد ۱۲۰ سالگیت

امیدوارم از کادوت خوشت بیاد اگه بد بود به بزرگی خودت ببخش

تولدت مبارک

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 21:45  توسط رزیتا  | 

واییییییییییی تا الان ۲ بار نوشتم

نمیدونم چرا آپ نمیشه

خدا کنه اینبار درست بشه

اما به این دلیل که خسته شدم دیگه تموم ماجرا را نمینویسم خیلی خلاصه میگم .

سلام کوچولوی آرام من

خوبی؟

الان رفتی مسافرت دلم برات یه ذره شده خدا کنه زود دوشنبه بیاد و من صدای نازت را بشنوم

امیدوارم که بهت خوش بگذه و جای منم خالی کن

طبق قرار قبلی قراره خاطره بنویسم

سری قبل که داشتم مینوشتم

ماجرای تلفون مامان که بهت زنگ زده بود را نوشته بودم

اما چون طولانی هست و من خسته شدم از تایپ ماجرای روز اول آشناییمون را میگم

یادته یه روز جمعه بود که من و تو  توسط eagle با هم آشنا شدیم از من مشخصاتم را پرسیدی و من هم

 بهت راستش را نگفتم و دروغ گفتم تا این که چند هفته ای گذشت و من دوباره دیدمت و دوباره

مشخصات من را خواستی نمیدونم چرا اینبار همه را بهت راست گفتم . تا اینکه شماره همرات را بهم

دادی و گفتی بهت زنگ بزنم منم نمیزدم شما هر دفعه میگفتی منتظر زنگت هستم تا اینکه یک روز

جرات نکردم با گوشیم یا با تل خونه بهت زنگ بزنم و از بیرون بهت زنگ زدم (همون روز تشیع جنازه

شوهر عمه من بود که من نرفتم )

شما توی یه پاساژ بودی یادته بهم گفتی پشت تل بد اخلاقی راست گفتی چون من یه مزاحمی داشتم

که تن صدای آخرش مثل صدای شما بود گفتم خودشی برای این هم از اینکه نمیتونستم مطمئن بشم

طرف هستی یا نه اعصبانی شدم که نکنه از طرف اون باشی با این که مطمئن بودم نیستی اما شک

داشتم  که مطمئن شدم نه اون نیست و از طرف اون هم نیستی تا باهات صحبت کردم . یه جند وقتی

اینجوری گذشت تا این که من شماره تل خونه (تلفون خودم ) را بهت دادم و شروع شد و من اولش شما

را فقط برای یه سرگرمی و یه دوست معمولی میخواستم و هیچ فکر دیگه ای در موردت نمیکردم که از

خودت هم پرسیدم  همین را بهم گفتی و هنوز من متوجه نشدم که یه سر گرمی و دوستی معمولی

 چطوری سر زد از دوست داشتن و عاشق شدن و قول و قرار ازدواج و متوجه شدن خانواده ها

خدا کنه همه سر گرمی و دوستی های معمولی به اینجا ها بکشه .

دیگه کارمون به جایی کشیده بود که هر ساعت با هم حرف میزدیم

یادش بخیر شب ها ساعت ۲ الی ۳:۳۰ نصف شب بهت زنگ میزدم

چه دورانی بود وقتی از خواب بلند میشدی و جواب تلم را میدادی وقتی بهت گفتم دیگه نمیزنم که راحت

 بخوابی ازم خواستی که باز زنگ بزنم این موقع ها یادته؟؟؟؟

یادته چقدر میخندیدم میگفتی یواش حرف میزنی چقدر با مزه میشی در صورتی که نمیدونستی خودت

با صدای خواب آلودگی و یواش از من با مزه تر میشدی

بسه دیگه دلم نمیخواد وارد جزئیات اون موقع ها بشم چون میخوام فقط تو بدونی و من چون اون ها

خاطرات ما هست همین انقدر که یاده اون دوران بیفتیم کافی هست.

میدانم که شاید مشغول خوندن باشی

اگر بیان خوبی ندارم اما قلبی دارم که فقط برای تو میتپد

یکی را دوست میدارم همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به من آموخت ... اینک که من با او

هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم او مثل ابر بهار زود گذر نیست او برایم مانند یک آسمان

است که همیشه بالای سرم میباشد . آسمانی که زمانی ابری میشود چشم های من از دلگیری او

بارانی میشود.

وایییییییییییی امشب عروسی دعوت شدیم به جای این که بشینم وبلاگ آپ کنم برم کارهام را انجام

بدم .

تا بعد بای بای

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 13:35  توسط رزیتا  | 

سلام زندگی

امشب باز هم اومدم .اومدم از تو بگم .انگار درسته که میگن امسال سال دعواست . اما ای کاش ما هم

با هم دعوا داشتیم و اون خبر را نمی شنیدم یعنی بهم نمی گفتی اما باز هم ممنونم که من را در

جریان گذاشتی و می خوام از این به بعد هم در جریان بذاری وقتی که خبرش را بهم دادی نمیدونم با این

که هنوز اتفاقی نیفتاده بود اشکام جاری شد و دیگه نتونستم باهات صحبتی کنم تا ساعت ۴:۳۰ الی ۵

صبح تو حیاط اشک ریختم و با اون خدایی که انگار من و فراموش کرده یا نمیدونم خوابش برده و من و

نمیبینه خوش و بیش کردیم(گله و شکایت) زمانی هم که خبر مرگم به بستر رفتم از اول ماجرای

آشناییمون تا اینجا مثل یک فیلم سینمایی از جلوی چشام رد میشد .

فکر میکنم که نه مطمئنم اگر اون اتفاق بیفته کم کم باید اینجا هم تعطیل کرد اما با اجازت قبلش

میخواهم از اول آشناییمون تا آخرش را اینجا بنویسم تا در آینده بچه هام (البته اگه وجود داشت )سر

نوشت مادر عاشقشون را اینجا بخونن و یا در زمان پیریم جایی باشه که بیام خاطراتم را بخونم.

میدونم الان اخمات میره تو هم اما اخم نکن .

اما باز هم دست به دعا بر میدارم که چنین اتفاقی نیفته و باز هم بتونیم کنار هم راه بریم و بگیم و

 بخندیم .(همه اینها بستگی به خودت داره که چقدر من برات .... )

نمیدونم واییییییی اصلا نمیخوام فکرش هم کنم .شاید این اتفاق از طرف خدا بود که من دیگه انقدر

مطمئن حرف نزنم وقتی دیگران بهم میگفتن اگه نشد چی....؟ انقدر از خودم مطمئن بودم که اخمام را تو

 هم میکردم و میگفتم یعنی چی....؟ مطمئن باش که میشه نشدی در کار نیست

یادمه قبلا بهم میگفتی تو پای همه چیز هستی ؟ میگفتم آره و اینطور که حس میکنم .... .

اصلا بگذریم این حرفا چیه دارم میزنم .... اصلا شب به این خوبی را چرا خراب میکنم

فقط یه چیز را بدون چیزی که همیشه بهت گفتم و میدونی :دوستت دارم

راستی از دفعه بعد میخوام اینجا اتفاق هایی که برامون افتاده (خاطرات) را بنویسم پس بیا و به کارهایی

 که انجام دادیم بخند .

به خورشید گفتم گرمی ات را به من بده تا به توهدیه بدهم، گفت: دستانش گرمی مرا دارند.


به آسمان گفتم : پاکی ات را به من بده، گفت: چشمانش پاکی مرا دارند.


از دشت، سبزی زندگی اش را خواستم، گفت : زندگی ات سبز تر از اوست.


از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم، گفت : قلبت به اندازه اقیانوس است و آرامشت نیز.


از ماه تابندگی صورتش را خواستم، گفت: وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم.


به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت، چشمان پاکت، سبزی زندگی ات، بزرگی و آرامش قلبت و

صورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جزاین.....


بگیر نترس، می تپد برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم!

این مطلب را در قسمت نظرات آقا مهدی برام نوشته بود که من خیلی خوشم اومد و اینجا برای شما هم

 نوشتم .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 22:11  توسط رزیتا  | 

همه نگاه ها بر روی قطره اشکی است که از دامن یک ابر غصه دار میچکد .

 اما چرا هیچ قطرات باران ابر ها دیدگان مرا نمیبیند ؟

چرا هیچ کس برای غربت نگاهایمان دل نمی سوزاند ؟

آیا این مردم همه به قول فروغ عزیزم همانند همان عروسک کودکی هستند

که به هنگام تمام شدن کوکشان ناگهان دیدگانشان بی فروغ و لب هایشان خاموش می شود؟

اما می توان آموخت که با سنگ ها حتی مهربان بود باید آموخت که سنگ ها را نیز می توانیم با نگاه

های پر محبتمان آب کنیم .

سلام دوستان عزیزم :

در این مدت فهمیدم که چقدر دوستان دوست داشتنی داشتم و خبر هم نداشتم .

دوباره خیال پرواز از امشب شروع به نوشتن میکند .

در ضمن عید بزرگ (سال نو ) را با رایحه عطر و دوستی به شما و خانواده های گلتان تبریک میگم .

امیدوارم سالی توام با سلامتی را در پیش رو داشته باشید .

از تمام دوستانی که در این مدت برای من میل یا پیام گذاشتن و همچنین از دوستی که به من ابراز

علاقه کرده بود نهایت تشکر را دارم.

و در جواب این دوست باید بگم شما به من لطف دارید و اینکه راستش من نمیدونم منظور شما چی بود

و شما چی دوست دارید بشنوید ؟ اگر برایتان سوالی پیش آمده حتما مطرح فرمایید تا من راحت تر جواب

 سوالتان را بدم .

و در آخر سر برای شما عزیز دلم

میدونم این مدت خیلی بهت بد گذاشت به بزرگی خودت ببخش .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 0:49  توسط رزیتا  | 

سلام دوستان گلم
نمیدونم چیزی جز شرمندگی ندارم بگم

 از اینکه بهم سر زدید و نمیتونم بهتون سر بزنم


آخه قبض تلفونم اومده 300 هزار تومان


 دیگه کمی به اصطلاح دارم تنبیه میشم

اینشاالله تا عید میام و به همگی سر میزنم

راستی دانشگاه آزاد هم به خواسته خدا  فسا قبول شدم

 اما به دلیل دور بودن مسیر و .... ترجیح دادم دوباره درس بخونم برای دانشگاه ملی

برام دعا کنید  

منتظرم باشید فراموشم نکنید ها ( شوخی)

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 21:44  توسط رزیتا  | 

سلام دوستاي عزيزم شرمنده يه چند وقتي نميتونم بيام تو نت اينشاالله هر وقت اومدم سر به همتون ميزنم قربان همگي باي باي
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 19:14  توسط رزیتا  |